پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

218

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

لشكركشى بر سر كادوشيان او خويشتن با سپاه بود و سيصد هزار پياده و ده هزار سوار همراه داشت . و با اين سپاه انبوه بر سرزمين آن مردم تاخت برد . سرزمينى كه سراپاى آن كوههاى بس بلند و جنگلهاى بس انبوه است و گذشتن از آنها بسيار دشوار مىباشد و با اين همه هميشه از مه پوشيده است . در اين سرزمين كشتى از گندم و مانند آن نمىرويد و حاصل آن جز گلابى و سيب و اين گونه ميوه‌ها نيست و مردمى كه در آنجا زيست مىكنند بسيار دلير و جنگجو مىباشند . ارتخشثر ندانسته و ناآگاه خود را گرفتار چنين سرزمينى كرده به خطر سختى افتاد . زيرا چيزى براى خوردن نه از خود آنجا به دست مىآوردند و نه از جاى ديگرى مىتوانستند بدانجا آورد و راهى براى تهيه خوراك جز كشتن چارپايان باركش خود نداشتند . اين بود كه يك سر خر را به شصت درهم مىخريدند و آن هم با سختى به دست مىآمد . كار به آنجا رسيد كه در سفره خود پادشاه چيزى براى خوردن پيدا نمىشد . از اسبها جز چند سرى باز نمانده همه را كشته و خورده بودند . تريبازوس كه گاهى در سايه دليريهاى خود نزد پادشاه ارجمند گرديده و گاهى در نتيجه سبك‌سرى خويش از ديده او مىافتاد و اين زمان پاك از ديده او افتاده و دور رانده شده بود همانا در سايه تدبير او بود كه پادشاه و آن سپاه انبوه او از اين خطر بسيار سختى رهايى يافتند . شرح چگونگى آن است كه كادوشيان دو فرمانروايى داشتند كه هر يكى در جاى ديگرى چادر زده بود . تريبازوس پس از آنكه انديشه خود را به پادشاه خبر داد و از او اجازه گرفت خود او نزديكى از آن دو فرمانروا رفته پسرش را نزد آن ديگرى فرستاد . هر كدام از پدر و پسر به آن فرمانروايى كه نزدش رفته بود چنين گفت كه آن فرمانرواى ديگر نهانى كس پيش ارتخشثر فرستاده و مىكوشيد كه با پادشاه به تنهايى صلح كرده و تنها براى خود زينهار بگيرد و آن فرمانرواى ديگر را در برابر آن همه سپاه بگزارد . سپس چنين گفت : پس شرط خرد نيست كه شما بدينسان خاموش بنشينيد بلكه شما نيز فرستاده بفرستيد و با پادشاه گفتگوى صلح نماييد . نيز هر كدام از پدر و پسر وعده دادند كه آنچه نتوانند درباره پيشرفت كار آن فرمانروا دريغ نگويند . آن فرمانروايان اين سخنان فريب‌آميز را باور كرده و هر يكى بيدرنگ فرستاده‌اى از